تبليغاتX
لحظه هایی از بودن
|یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387
 

يك

يك آسمان صاف ِ آبي با يك عالمه سيم و دكل كه جلوي ديدم را ميگيرند . خورشيد رو به غروب است .

 

دو

صاف روي صندلي نشسته ام بدون آنكه چشم از جاده بردارم . همه چيز تاريك است . انگار شب آدم را بلعيده باشد . خط هاي ممتد كه گاهي منقطع ميشوند راه ميآيند و به دور جاده ميپيچند . چيزي توي سرم فشار مي آورد . نگاهم خيره به روبه روست .

 

سه

كچل خان مي آيد . ميگويد از صبح تا شش بعد از ظهر بيكار توي دفتر سردار مينشيند و جدول حل ميكند . ميگويد شام و نهار را ميتوانيم از روي منو انتخاب كنيم و سفارش بدهيم .با خودم فكر مي كنم سربازي چه جاي خوبيست . آدم ميتواند كلي كتاب نخوانده را توي اين يك سال و خورده اي تمام كند كه !

شب توي بزرگراه با سرعت مي راند و دستهايش را با آهنگ بالا و پايين ميكند و ميرقصد . مامان قربان صدقه اش مي رود

 

چهار

نگاهم به رو به روست . تاريكي ِ نا پيداي تونل بي هيچ جذابيتي مرا سر گرم خودش ميكند . نگاه كسي را از سمت راستم حس ميكنم . دوبار چشمم توي چشمش ميافتد . بار دوم بخند ميزند . من بي تفاوت دوباره به رو به رو خيره ميشوم و خودم را ميزنم به آن راه كه مثلا متوجه نشدم. دلم ميخواهد با كسي حرف بزنم . حتي با او . دلم يكجورايي براي تنهايي خودم مي سوزد . درست همان وقتي كه دلم ميخواهد با كسي حرف بزنم هيچ كس نيست . دفترچه يادداشتم را در ميآورم تا اين فكر رنج آور برود پي كارش . توي دفترچه روي نوشته هاي خودكاري قبلي با روان نويس قرمز با خط كج و كوله اي مسير هاي مترو را كه برادرم گفته نوشته ام .  از علم و صنعت به سمت صادقيه . ايستگاه امام خميني ، به سمت ميرداماد. ايستگاه مصلي يا شهيد بهشتي .  

 

پنج

راهرو ، بچه هاي دبيرستاني ، فست فود ، نوشابه هاي يخ ، دانشجو ها ، صدا ، حرف ، حرف ، كتاب ، كتاب ، كتاب ، آدم ها ، آدم ها ، آدم ها . . . مدام تنه ميزنند ، پايت را لگد ميكنند ، انگشتهايم از سنگيني نايلون ها ميسوزد .

 

شش

با چشم هاي روشن اش نگاه ميكند و  من لبخند ميزنم و او ميگويد : hello

ميپرسم از كجا و اوميگويد هلند . ميگويم از مشهد مي آيم  . يك شهر مذهبي در شرق ايران . يكي ديگر ، كمي مسن تر از اين يكي ، از پشت سرش را جلو ميآورد و ميگويد : we will go to mashhad next week    من لبخند ميزنم و ميگويم اميدوارم توي مشهد بهشان خوش بگذرد و آنها تشكر ميكنند . يكي شان هم خيلي بزرگ جثه تر از اين دو با سبيل هايي خيلي بزرگ تر و يك حلقه ي كوچك توي گوشش آنطرف تر بي تفاوت به ما نگاه ميكند .

 

هفت

گردنم درد گرفته . سرعت را بيشتر ميكنم و همزمان يك تكه ي بزرگ لواشك را توي دهنم ميجوم . گرمسار ، سمنان ، دامغان ، شاهرود . خوابم ميگيرد .

 

هشت

همه چيز دوباره به حالت عادي بر ميگردد . من اينجام !

 

+  ساعت 18:56  توسط الهام  | 

|شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387
 

دانای کل شده ام. هم می دانم هم نمی دانم . یک دانای کل ، از بس که با ماجرا در آمیخته ، شده جزوی از داستان ، دیگر آنقدر ها هم دانا نیست ولی .

همه چیز را می شود از پشت دوربین نگاه کرد .  توی خیابان قدم زدن را ، بین کلی آت و آشغال ِ کف اتاق ولو شدن را ، رفتار آدمها را . چه آنهايي كه مي شناسي شان چه آنهايي كه نميشناسي .

مدام تصور تغییر این اشیا دلم را به هول می اندازد . پرده را گفتم تغییر می دهم . بر خلاف معمول ، یک رنگ گل بهی ِ خیلی ملایم انتخاب کردم . بگذار آفتاب بیاید ! باید با هم کنار بیاییم . من او را توی اتاق راه می دهم او هم قول بدهد روی اعصاب من راه نرود !

بعد ، میز سیاهه را می آوردم اینجا و این یکی را می برم توی آن اتاق . عکس ها را هم از دیوار روبه رو کندم و با یک تابلو زدم به دیوار پشت ِ میز . یک فکری به حال تخت باید بکنم .

همه ی کتاب ها را دوباره مرتب ، به ردیف خواهم چید . همه جا را گرد گیری خواهم کرد ، آت و آشغالهای زیر شیشه ی میز را بر می دارم ، جاي تابلوي سيب ها را و جای یکی از کتابخانه ها را تغییر می دهم ، کمد  را میریزم بیرون و از نو میچینم شاید جا باز بشود کمی و... فقط می ماند ...  فقط....فقط می ماند خودم .

 

 

+  ساعت 19:49  توسط الهام  | 

|جمعه ششم اردیبهشت 1387
 

اول

همه چيز درسته . تنها منم كه حالم كمي دير تر از حد معمول جا اومده و تنها فرقي كه كمي اذيتم مي كنه تغير کلیدهای "ژ " و "پ " هست .

يك ماه و نيم يك دوره ي ترك اعتياد كوتاه ، دو تا خاصيت داشت . يكيش اين بود كه من فهميدم مي تونم بدون كامپيوتر زندگي كنم درصورتي كه قبلا فكر ميكردم حتما در نبودش تلف ميشم .

يكي ديگه هم اين بود كه به لطف  او   تونستم با اين همه سيم و قطعه ي عجيب و غريب توي كيس ارتباط بر قرار كنم . قبلا حتي از لمس سيم ها هم مي ترسيدم . اما الان خيلي راحت مي تونم برشون دارم و دوباره بزارم سر جاشون . يك روز تمام با پيچ گوشتي و چهار سو با كنجكاوي تمام ، از اين اتاق به اون اتاق مي رفتم و قطعات هر دو تا كامپيوتر رو در آوردم و باز گذاشتم و سيم ها رو چك كردم و سي دي رام اون يكي سيستم رو هم كه كار نميكرد فهميدم عيبش اينه كه سيم پاور بهش وصل نيست و همونجا يه نكته اي يادم افتاد : " ببين، همه ي قطعه ها بايد از پاور برق بگيرن " و  يا اين حرف : " بلاخره يا نصبش ميكني يا برق ميگيردت " بعد يكي از اون سوكت ها كه چهار تا سوراخ داشت رو وصل كردم به سي دي رام و بعد از روشن كردن ديدم بعله ! كار ميكنه . اون موقع يه حس خوبي بهم دست داد بعد با پيچ گوشتي پيچ سي دي رام رو محكم كردم تا با هر بار سي دي گذاشتن و برداشتن تكون نخوره .

اما اين يك تجربه ي فوق العاده بود . اينكه سيستم به نظرم پيچيده ي توي كيس حالا شبيه يك معماي حل شده بود . اين سيم هاي زرد و قرمز و مشكي شدن مثل كليد هاي اين كيبورد . حالا ميدونم چي بايد كجا باشه !

 

دوم

با حرف گلاره موافقم . اينكه با ديدن اين ژيام هر روز انگار با مخ میخوریم توي ديوار .

ولي انگار اين توي ديوار خوردن برامون عادي شده . حالا غير از ديگر سانسوري معني خود سانسوري هم داره .

يك دوست نازنين هم يك لينك برام گذاشته بي ربط به اين موضوع نيست و البته جالبناك : ايناهاش

+  ساعت 11:9  توسط الهام  | 

|شنبه سی و یکم فروردین 1387
 

 

مشترک گرامي

دسترسي به اين سايت امکان پذير نميباشد

 

 

 

+  ساعت 10:33  توسط الهام  | 

|پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387
 

شماره ی چهارم را انتخاب میکنم .میگذارم مدام تکرار شود . صدایش ، آن گرفتگی ِ ناشی از انتظار و همه ی موسیقی که باعث میشود هزار بار گوش کنم و توی خودم از مارگوت بیکل بخوانم با بازآفرینی شاملو :

 

دلتنگی های آدمی را

باد ترانه ای میخواند

رویاهایش را

آسمان پر ستاره نادیده می گیرد

...

سکوت سرشار از سخنان ناگفته است

از حرکات ناکرده

اعتراف به عشق های نهان

...

 

آه! چقدر با این کیبورد در عذابم . در فقدانم . اسپیس را به زور می زند ، اینجوری همه ی کلمه ها بهم میچسبند . یک جور مهربانی و توفیق ِ اجباری برای آشتی دادن کلمه هایی که تنها در فاصله دار بودن معنی پیدا می کنند . و من این روزها معنی فاصله را خوب می فهمم . من خیلی چیزها را خیلی خوب می فهمم . خیلی چیزها را هم نمی فهمم . شده ام شبیه این دزدگیر ها که حساسیت سنسورشان را بالا میبرند. آن وقت حتی اگر یک گربه ی ولگرد ِ احمق ِ چندش آور هم از کنار ماشین رد شود ، دزدگیر آژیر می کشد ! حکایت من هم حکایت همان دزدگیر با حساسیت بالا ست .

 

سعی میکنم همیشه ساکت باشم . یا تنها شنونده . یا حتی بی آنکه به روی خودم بیاورم . احمقانه است این اخلاقم . خیلی احمقانه . نمی فهمم چرا اول این پاراگراف نوشته ام : " سعی می کنم " برای کاری که به نظر احمقانه است مگر باید سعی کرد ؟!

 

  تا این بهار و حال و هوای ش از یادم نبرده باید نوروز را ، سال جدید را ، رسیدن بهار را به همه ی دوستان داشته و نداشته ام تبریک بگویم . ممنونم از پیام های تبریک تان .

 

و یک چیز دیگر :

آب  عزیز مرا به بازی خاطره ی شش کلمه ای دعوت کرده بود . قواعد بازی را با اجازه به خود او پیوند می دهم .

…A sea full of dancing fish

 

 

از بلانش ، نمیدونم ، ماهور ،  محمد رضا  دعوت می کنم .

 

+  ساعت 15:18  توسط الهام  | 

|پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386

این چند شب را با اشباح خوابیده ام . نیمه شب به بعد فیلم های سانسور شده دیده ام با بازی هریسون فورد / دنزل واشینگتن . زود تر از همیشه به خانه بر گشته ام . به موسقی فراوان گوش کرده ام . قرصها رو به تمام  میروند و من اخلاقم سگی می شود . خوبم . با انگشتانم می شمرم ، سه شنبه ، چهار شنبه ، ...

به مامان زنگ زده ام . تاریخ و ساعت پروازش را پرسیده ام . با حالتی  مادرانه گفته است که: " دخترم تنها مونده " و من پشت گوشی لبخند زده ام  ، چشمهایم تار شده اند و گفته ام : " نه ، سرم گرم است "

یک نیمه شب بی دلیل از خواب پریده ام . ساعت روی گوشی دوازده و ربع را نشان میداد و من دلم میخواست به "او" تلفن بزنم بگویم دلم گرفته است ولی چیزی مانعم شد ...شاید خجالت .

جلوی تلویزیون خوابم برده ،. نه از صدای باد و تکان ها ی وحشتناک پنجره ترسیده ام نه از تاریکی و سکوت ِ مطلق خانه . چراغ ها را خاموش کرده ام  و در تاریکی به زندگی فکر کرده ام . به اینکه آیا قرار است به درختی بسته شوم ، یا طعمه ی مورچه ها شوم ؟

+  ساعت 19:18  توسط الهام  | 

|شنبه یازدهم اسفند 1386
 

هنوز هشت و نیم نشده ولی بانک شلوغ و پر از همهمه و بوی عرق و هرم گرمای نامطبوع و قیافه های انتظار کشیده و مستأصل است . به مسئول باجه سیبا می گویم که می شود یک فیش نقدی به من بدهد ، می گوید : بله ، می شود به شرطی که برای حساب دانشگاه نباشد . خنده ام میگیرید و می گویم نه و فیش را میگیرم .

پر میکنم و می گذارم توی صف و میروم آن طرف دیگر برای پرداخت فیش مبایل . صف بلند و طولانی دور زده و دوباره رسیده است اول صف . با شک قبض را به یکی از آقایانی که به باجه چسبیده می دهم تا قبضم را توی صف بگذارد .

قد بلندی میکنم تا ببینم فیش من کجای صف قرار دارد و حساب میکنم حدودا یک ساعت دیگر باید نوبتم بشود . بر میگردم سمت باجه ی سیبا تا موقعیت این یکی را هم بررسی کنم ، یک دیواره از مردان ِ چسبیده به باجه مقابلم قرار گرفته . ...


ادامه مطلب
+  ساعت 18:19  توسط الهام  | 

|شنبه یازدهم اسفند 1386
 

سرش گیج میرود ، خون توی صورتش می پاشد و داغ می شود ...

کسی آنطرف چیزی می نویسد ، او صفحه را می بندد و می شمرد،  انگار یک قدم بر میگردد عقب ، صدای تیک و تاک ساعت ، هفت و شش دقیقه ی صبح ، شلوغی ، دود ، کم خوابی ، نور ِ بالای ماشین هایی که از عقب می آیند و او توی ذهنش را می کاود ...

سکوت می کند ، باید کمی فاصله ، باید کمی عقب تر رفت ، آن قدر که در سایه ، در مه گم شد یا نشد ... شاید  باید نیست می شد ، تهی ، پوچ .

 روی یک پایه ی لرزان ، صد هزار بار شک ، ترس ، عدم یقین ... صد هزار بارتوی خودش: " نه "

کجا ایستاده بود که این همه از افتادن واهمه داشت ؟! کجایی دختر ؟

رفت /تهران / بر گشت  

+  ساعت 7:15  توسط الهام 

|جمعه بیست و ششم بهمن 1386

ثبت لحظه ای ست در نا معلوم ، در هیچ . فارق از قید زمان و مکان همان قدر که در بند آنها ست . خیرگی به نقطه ای نا معلوم ، به لنز دوربین ، به قاب ِ پنجره ای برای دیدن دور دست ها ، یا به نگاه ِ کسی آن رو به رو ، هم او که  قرار است تا سه بشمرد و بعد صدای چیلیک بیاید .

طاقت ِ عکس ها زیاد است . باور کن این جاودانگی ِ به زور اهدا شده را جز با صبر و سکوت نمی شود تحمل کرد . ظلم است به کسی که توی عکس مانده و جاودانه شده ولی در واقعیت تجزیه شده . درد ناک است . حتی همین لبخند های نیمه خورده ای که برای زیبا تر شدن و شاد به نظر رسیدن زده میشود .

اما بشر همیشه دوست دارد بماند ، همیشه دوست دارد خاطره ها را به زور عکس ها نگهداری کند تا روزگاری برای کسی تعریفشان کند .

عکس ها را دوست دارم به خاطر ظالم بودنشان از یاد آوری ِ بی تعارف گذشته ها . از اینکه بر خلاف ِ تصویر آینه این عکس ها دوام دارند و هر بار تغییرات را ثبت میکنند . و چقدر شگفت انگیز است درک تفاوت ها و غمناک به اندازه ی سپیدی ِ موهایی که روزگاری سیاه بوده اند و یا چین خوردگی پوستی که روزی صاف و درخشان بوده .    

 

+  ساعت 22:15  توسط الهام  | 

|شنبه بیستم بهمن 1386
 

انسان احساساتی را نمی توان انسانی دارای احساسات تعریف کرد ( چرا که همه ی ما دارای احساسات هستیم ) بلکه انسان احساساتی انسانی است که احساسات را به مرتبه ی ارزش ارتقاء داده است ...

بنا بر تعریف ، احساس چنین است که علی رغم خواست ما و اغلب مقابل خواست ما در وجود ما زاده میشود. به محض آنکه می خواهیم احساسمان را حس کنیم ( یعنی تصمیم میگیریم که احساس کنیم )احساس دیگر احساس نیست . نمایشی است از احساس . این را معمولا هیستری  Hysteria می نامند . از همین روست که انسان احساساتی را ( شخصی که احساس را به سطح ارزش بالا برده ) در واقع برابر است با انسان هیستریک .

انسان احساساتی / هیستریک در یک لحظه با احساسات گزافش ما را شگفت زده میکند و در لحظه ی بعد با بی قیدی وصف ناپذیرش مبهوتمان می کند .

جاودانگی ، میلان کوندرا ، ترجمه حشمت الله کامرانی

بخش چهارم / قسمت هشتم / 254

 

+  ساعت 10:54  توسط الهام  |